بردی از یادم – با صدای دلکش
لینکک 935 بازدید
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم . ای شمع سحرم
در بزمم نفسی . بنشین تاج سرم . تا از جان گذرم
پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی . رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
اسیر دام تو – با صدای دلکش
لینکک 678 بازدید
چون ساغر بشکسته ام ،
در خون دل بنشسته ام
بگسسته ام از عالمی ،
با عشق او پیوسته ام
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که زشب
تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که زشب
تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
بی گناهم بده پناهم
که از موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی
ای سایه لطفت به سرم
بی گناهم بده پناهم
که از موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی
ای سایه لطفت به سرم
چه کنم عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا محنت ریزد ز نگاهم
امیدم کو جدا از او
پر پر شده ام خاکستر شده ام
آزارم کن چو چشم خود بیمارم کن
من ز جفایت دلشادم
از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم
تو که به مهرت پا بندم
عشق و امید صفایی
ای عشق من چه بلایی
کی ز وفا جانب ما باز آیی
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که زشب
تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم
سکوت شب – با صدای دلکش
لینکک 571 بازدید
شد میسرم کنج خلوتی طی شد صحبتی دلبری
در کنار من با فسونگری می دهد مرا ساغری
مطرب بود در هوای خوش با نوای خوش نغمه خوان
مستم کند با ترانی با فسانه ای دلستان
ای که در برم خنده ها به لب آمدی
بر تنم چو جان در سکوت شب آمدی
در پناه تو از بد زمان می رهم
من به راه تو ای امید دل جان دهم
زمانه با کس وفا نکرده ز غم دلی را رها نکرده
مگو به عاشق که ترک هستی چرا نکرده
به کنج خلوت چرا نشستی بیا و رو کن به عشق و مستی
که تا قیامت نپاید ای گل بهار هستی
شد بهشت امشب دگر کاشانه ام
در برم آمد چو جان جانانه ام
عاقبت آن فتنه جو شد رام من
آمد آن مرغ طرب بر بام من
چه بگویم چرا نبندم لب از سخن
که تو خواندی حدیث عشق از سکوت من
شرح فراق تو را چه دهد نای شکسته ی من
رنگ رخم اثری بود از این دل خسته ی من
چه بگویم چرا نبندم لب از سخن
که تو خواندی حدیث عشق از سکوت من
شرح فراق تو را چه دهد نای شکسته ی من
رنگ رخم اثری بود از این دل خسته ی من
نسخهی اول
نسخهی دوم
سحر که از کوه بلند (جام طلا) – با صدای دلکش
لینکک 719 بازدید
سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر خداش پر می زنه
بیا بریم جون کیجا ، دنبال اون مردِ جوون
تا دامنِ چین دارِ خود ، پُر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا ، روی چمن ها ، می خونه
نغمه ی شورش ، کرده دلم را ، دیوونه
دفتر گل در مکتب بستان ، بگشوده ست
بلبل از آنها ، درس وفایی ، می خوونه
ما همه اهل صفاییم ، بنده ی خاص خداییم، چشمهی مهر و وفاییم
سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر خداش پر می زنه
بیا بریم جون کیجا ، دنبال اون مردِ جوون
تا دامنِ چین دارِ خود ، پُر بکنیم لاله و ریحون
مرغک زیبا ، روی چمن ها ، می خونه
نغمه ی شورش ، کرده دلم را ، دیوونه
دفتر گل در مکتب بستان ، بگشوده ست
بلبل از آنها ، درس وفایی ، می خوونه
ما همه اهل صفاییم ، بنده ی خاص خداییم، چشمهی مهر و وفاییم
ما همه اهل صفاییم ، بنده ی خاص خداییم، چشمهی مهر و وفاییم
سحر که از کوه بلند ، جام طلا سر می زنه
بیا بریم صحرا که دل ، بهر خداش پر می زنه
بیا بریم جون کیجا ، دنبال اون مردِ جوون
تا دامنِ چین دارِ خود ، پُر بکنیم لاله و ریحون
سفر کرده – با صدای دلکش
لینکک 811 بازدید
کجا سفر رفتی ،
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی ؟
از دلِ من چرا بریدی ؟
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی
پا از من ، چرا کشیدی ؟
که پیش چشمم ، بر دگر رفتی
بیا به بالینم ، که جان مسکینم ،
تابِ غم ، دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد ،
جان ، بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم ؟
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من ،
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر ، به خدا خبر ، ز خدا نداری
رَوَد آتش از ، سرِ آن سرا ، که تو پاگذاری
سوزِ دلم را تو ندانی ،
آتش جانم ننشانی
با غمت ، درآمیزم ، از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم
رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد ،
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد
رو به تو کردم ، به خدا خو به تو کردم ، که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم ، به امیدت بنشستم ، که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر ، خبری ، زِ توآرد ،
به کس دگر ، نکنم نظر که دلم ، نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی بردی
کجا سفر رفتی ،
که بی خبر رفتی

(7 امتیاز, میانگین: 4.43 از میان 5)
(7 امتیاز, میانگین: 4.14 از میان 5)
